![]() |
|
فیلم کوتاه داستانی کافه قبر نویسنده٫ تهیه کنند و کارگردان: شهیار (مرتضی) کبیری |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
این پست به علی کریمی تقدیم می شود:
اینجا، توی فوتبالِ ما یاغی ها خیلی وقته مُردن، داش ام! ت.خ.م هارو امثال آق شریفی توی کمیته انضباطی چند وقتی می شه که از دَم کشیدن. اینجا چند سالیه یاغی کُشی رسم لجن آلودی شده... علی پروین ها٬ مجتبی محرمی ها٬ مهدی هاشمی نسب ها رفتن و چندتا چا.قالِ بی اصل و نصب اومدن وپروبال هیجانِ فوتبالمون بسته شده... یه مدیر، یه خ.ا.ی.ه مال میاد بعدِ چند سال و به خاطر بستن یه مچ بند سبز گیر می ده به یه فوتبالیست یاغی یه جادوگر یه رمال توی فوتبال ت.خ.م.ا.ت.ی.ک و یِلخی ایران، اونو جلوی سی میلیون خراب می کنه و اَنگِ پولکی بودن بهش می زنه جناب انصاریِ فر آشغال! بعدترش میاد جلوی دوربین و ابروهاشو بالا میندازه و میکروفن رو اون پایین میکنه توی ک.و.ن.ش و میگه اختیار تیم دست خودمه و پرسپولیس مال خودمونه: من و عابدینی و محلوجیِ حَمال... اما همه ما خوب می دونیم داش ام تماشای فوتبال بی یاغی و بی جنجال... پرسپولیس بی کریمی مثل چیزی میمونه که سرِعادت ماهانه ی همه ی زنها، همش از خاطره ی مردها بیرون می مونه!!! پرسپولیس و فوتبال بی این چیزها چه اهمیتی داره؟ مالِ هر کی باشه گورباباش، کُ.سِ نَنَش... اینجوریش روما نه می دونیم و بلدیم، نه می خواهیم... و ما این را نیز باید بدانیم داش ام که همانطور که زندگی اگه سیگار نداشت یه چیزی کم داشت، یا اگه وافور و تریاک نبود هوشِ ما در پی چیزی سرگردان می شد، اگه امثال علی کریمی هم توی فوتبالمون نبودند، فوتبال سیا.سی ما پی هر د.ی.و.ث.ی سرگردان می شد...
پ.ن۱: تصویر بالا مربوط به صحنه اخراج داش علی کریمی در بازی پرسپولیس - استیل آذین است که در تاریخ ۹ آبان ۸۸ در استادیوم آزادی تهران برگزار شد. اون آقاهه که اون پشت مسعود مرادی داور بازی وایستاده هم من هستم مثلا به فرض! پ.ن۲: همیشه دوست داشتم به جای بسکتبال، فوتبال بازی می کردم تا یه روز توی زمین بازی یه گُل می زدم و بعد شور.تم رو از خوشحالی در می آوردم تا ببینم داور بازی می خواد کارتِ چه رنگی بهم نشون بده؟! پ.ن۳: مطلب حسین صفری در همین رابطه ها را!!! از اینجا بخوانید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
جای جای تنم ... تن؟ جای ِ ، جای جای تن توست ...
پ.ن۱: مقاله ی نگاهی به فیلم کافه قبر - به نویسندگی و کارگردانی اینجانب را از سایت موسیقی ۳۶۰ و از اینجا بخوانید. (با تشکر از آریای عزیزم)
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
*این پست به حسین صفری تقدیم می شود:
معاشِ صبح روز جمعه وقتی از ظهر شروع می شه، با یه وجب نونِ کَپَک زده و فقط چند نخ "بهمنِ دو.لی"، در واقع هیچ شانسی توی بقیه ی روز واسه خودت نمی گذاری... از چند روز پیش، وقتی که از جلوی پُر اعلامیه ترین دکه های شهر رَد می شدم و شعاری ترین حرف های شوت بالیست های لیگ برتری!!! رو می خوندم٫ پس از شنیدن دستمزدها و دیدن ماشین های کلاس "ای" اشون به خودم و طرفداراشون ریدم و فهمیدم که معاش امروز ظهر، دربی پایتخت بین آقا پرسپولیسه و استقلال بذاره اس! یادش بخیر... بیست و دونفر بودن قدیما که یازده به یازده می ریختن رو سر و کول هم دیگه، مربیاشون فحش ناموس می گذاشتن قبل بازی و توی رختنکن که بر می گشتن، پیراهن هاشون بوی شاشِ سگ می داد از بس که نود دقیقه می دویدن و درِ هم دیگه می گذاشتن... یادش بخیر رفیق، یاد علی پروین، مجتبی محرمی، ناصر محمد خانی کره خر افغانی! بهروز رهبری فر... اما هنوزم بیست و دونفر به تعداد سر جاشون موندن، سهمیه بندی هنوز بهشون٫ به آقایونِ خ.ا.ی.ه نرسیده، فقط معلوم نیست کی نَنَشون رو مُسَلسَلی، یه جا گا.ی.ی.ده که باهم برادر شدن و توی زمین به همدیگه پاس می دن این اخوی ها و دلشون نمیاد به هم گل بزنن! بازی بیلیارد بیش تر از این توش برخورد داره خدایی یا حداقل یک – یک نداره به قول علی دایی! در هر صورت جفت تیم ها، این تیم تیمِ مرداست یا علی مدد، به مساوی این راضی اون راضی است ک.و.ن لقِ صمد! (مرفاوی) من به شخصه با اینکه یه پرسپولیسی ام، اما باخت تیمم به ت.خ.م.م هم نیست، اصلا خیلی وقت ها مثلِ همین بازی جمعه با استقلال دلم می خواست تیمم ببازه چون ضعیف تر بود انصافا، یا شاید چون شخصیت بازنده قصه همیشه برام جذاب تر بوده و هست،دلم می خواست ببازیم! شخصیت بازنده، اونی که از اول هم خودش می دونه و هم تو که بازنده است و کارش تمومه، اونیکه ادامه می ده و می ره تا آخرش، اونجا هم هیشکی به خاطر شادی دلِ هیشکی تبانی نمی کنه و هیچ معجزه ای هم اتفاق نمی افته مثلِ یه مرد می بازه همیشه دوستداشتنی تره... بگذریم؛ بعد از تماشای این فوتبالِ دیمی و نتیجه از قبل پیش بینی شده اش، معاشِ شب، می برتم روی نِت؛ حسین صدای حبیب رو از توی اسپیکر خودش واسه خودش جای صدای عبدی در میاره و نا خودآگاه ازم می خواد تا دستم رو ببرم روی کیبورد و برای حبیب ایمیل بزنم که: سلام حبیب جان من تورو خیلی دوست داشتم و دارم، قدیما خیلی خیلی خوب می خوندی، اما الان ریدی مادر ج.ن.ن.د.ه! ممنون که وقت گذاشتی و ایمیل منو خوندی، وقت کردی به تیمارستانم هم یه سری بزن. با تشکر، شهیار کبیری.
پ.ن1: همه امرارِ معاش می کنند و معاش مارا می کند! پ.ن2: از شوت بالیست های مد نظرم، علی کریمی، احمد عابدزاده و ادموند بزیک را فاکتور بگیرید لطفا. پ.ن3: از تمامی دوستان عزیز که نسبت به دستنوشته های بنده از خودشون لطف نشون می دهند و با پیام هاشون چه در اینجا و چه در فیس بوک و ... شرمنده ام می کنند، صمیمانه سپاسگذارم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
تقدیم به امیر مطلبی :
محض رضای خدا کُت شلوارش رو از تنش درآورد و پیژامه اش رو تنش کرد و کشید بالا، بالای بالا تا زیرِ بغلش؛ مدت ها بود عادت کرده بود که با یه پارچ نسکافه و چند نخ سیگار و روزی یه تخم مرغ خودش رو سیر نگه داره... رفت سراغ مرغ همسایه که ایندفعه اصلا شبیه غاز هم نبود، با خا...یه مالی ازش یه تخم ۲زرده خواست، اما مرغِ اونو ت.خ.مِ خودش هم حساب نکرد و ۲تا تخم ۱زرده براش رید تا بندازه توی خرتناقِ بلاش! قارو قورِ شکمش که افتاد، دست دوست و یارِ قدیمی اش، تنها همدم تنهاییش گربه براقش رو گرفت و رفت سمتِ مزرعه نامادری اش توی آجودانیه، با همون پیژامه هه؛ سالها بود که وسطِ اونجا یه استیج درست کرده بود تا روزی ۱۲ ساعتی رو که روی استیج می نشینه و ک.ون به ک.ون سیگار می کشه و به پشگل های گوسفندها ی وسط مزرعه رو نگاه می کنه تا به مشکلات و پشگلات توی زندگی اش فکر کنه و مدرنیته واسه پیدا کردن ۱ نشونه، یه معجزه از سوی خدا دعا کنه... ساعت ها دعا می کرد و فکر: به سیگارهای مشترکش با تو به قهقهه هایی که قول داده بودی تمومی نداره کنارِ تو به خنده هات، آره به خنده هات، ریسه هات، عشق بازی و سگ لیسه هات به هیکل درشتت و قوسِ سینه هات که حالا دست مالی می شه توی دستِ... به پِهِنی که از آسمون افتاد و خودش رو مالید به زندگیش - بی تعارف اومد توی زندگیت به تنهاییش، لنگ در هواییش به کابوس های ۲۴ ساعته، کابوس هایی که پِهِنه توی اون خودش رو به تو می مالید و دست آخر هم جِرت می داد! به بوی گندِ پِهِنی که حالا حتما گرفته بودی، به ک...س شرایی که برای هر کسی یه جورش رو گفته بودی. . خورشید رو نیگاه کرد، اما خورشید هم اونو به ت.خ.مِش حساب نکرد و رفت پشتِ ابر، زیرِ پتو و با ماه از اون کارا کرد!!! ۱۲ ساعتِ امروزش هم دیگه سر رسیده بود، بازم روی همون استیج، با خاطره ی صدای ANIMALES و ترانه ی Motorcycle Girls ، کنارِ گربه ی براقش، وسطِ مزرعه، با یه پیژامه، بی هیچ حالت مردانه، بی هیچ تخم هیچ زرده، توی آجودانیه! یکدفعه نه کسوف شد، نه خسوف؛ یه اتفاق افتاد اما، یه نشونه، یه معجزه: خدا واسه اینکه نشونه رو کنه و بگه هی رفیق، ماهم هستیم حتی روی آسمون آجودانیه، یه کلاغِ دافی رو از توی آسمون فدا کرد؛ کلاغه افتاد روی زمین مزرعه، جلوی استیج و به گربه براقه نیگاه کرد! گربه براقه هم از صاحبش شرم نکرد، پرید روی پِهِن ها و همونجا لنگ های کلاغ دافیه رو هوا کرد و دست های نازش رو با دندوناش گرفت و گذاشت رفت و صاحب اش رو هم ت.خ.مش هم حساب نکرد و یه تعارف هم نزد! . سیگارِ آخر رو از کنار روی لبهاش گذاشت و از پهلو آتیش زد،حالا حتی گربه براقش، تنها همدمش هم اونو تنها گذاشته بود و به دعا و آرزوش رسیده بود شاید... یه علامت سوال گُنده جلوی خودش دید: که یعنی آیا واقعا توی اینهمه مدتی که با گربه براقش توی مزرعه،روی استیج مدرنیته فکر و دعا می کردند، گربه براقه مدرنیته تر دعا می کرده و به خدا نزدیک تر بوده یا یعنی آیا خدا هم اونو به ... حساب نمی کرده؟! پ.ن۱: این پست سفارشی است! سفارش اینکه با این کلمات (خاطرات ۱شب خاطره انگیز با امیر، عبدی و پیمان ک...رسار) یه داستان بنویس: آجوداینه - ۱ تخم ۲ زرده - ۲تا تخم ۱زرده - پیژامه - استیج - مدرنیته! پ.ن۲: داستان Image of a distance Shahyar Kabiri از امیر مطلبی را از اینجا بخوانید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
خونه پستچی انباری |
| درباره وبلاگ |
مراجعین محترم؛
حتما مرا به خاطر سانسور نکردن افکار و عقایدم، خواهند بخشید... |
| آرشیو تیمارستان من |
|
دانلود فیلم کوتاه هایی که تا به حال ساختم. |
|
RSS
|