![]() |
|
باور کن، فراموش کردنت کار سختی نیست! کافی است به یک ارتفاع رفته و سیگاری آتش کنم، چشمانم را ببندم و برای همیشه بمیرم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
یه شب آفتابی، بعد چند روز بی خوابی، با ته مزه ی تلخ هیچ قطره ای شامپاین که توی دهنم نبود
وقتی علم به این داشتم که کی بود، کی نبود؛ یا حتی وقتی که نمی دونستم یه روس.پی توی کشتی وایکینگها واسه خودش یه پا لُعبتی بود، هنگامی که عشق واسه من صورتشو به پسِ پُشتِ مانیتورم می چسبوند، وقتی که شهوت نمی آمد و مدام دستِ سنگینشو به گردنم نمی کوبوند، وقتی ذهنم نترشیده بود بوی عفونت نمی داد - حواسم شش دنگ بیدار بود- همون روزا بود که این دست لامصب چرخید و دکمه ی ثبتِ این وبلاگ رو کوبوند! اون روزها وبلاگ نویسی دَمِ خوبی داشت؛ از رویاهات می نوشتی و اونارو توی افکارِ اینو اون گُم می کردی، نفس می کشیدی و خوب می فهمیدی که حداقل توی این مجازی آباد زنده ای! حالا از اون روزها نُه سال گذشته و من توی این تیمارستان خیلی خصوصی ام بار خود را بسته ام و به شهر خیالاتتان سفر کرده ام... من به مهمانی مانیتور مردم این مجازی آباد رفتم، به مهمانی مردم سنگر گرفته پشت این قاب و آن دود؛ من به حال پوچی، به اذهان سالم و پُر از حماقت رفتم... رفتم از پله های برقیِ ترقی بالا، تا تهِ افکار نفهمی! تا هوای تک نفره ی استم.نا، تا خودِ لحظه ی تلخ رذالت و تمنا... رفتم، رفتم تا رفیق و بچه و نان و زن؛ تا بوی خوش ترین پیراهن، تا طعم گس با.کرگی در رفاقت و اعتراض، تا هوای مطبوع فا.حشگی فروخته شدن از جانب رفیق و اغماض؛ تا صدای وغ وغ تنهایی، چه قدر گول زدن این و اون که بالاخره عشق من- تو هم می آیی! به هنر رسیدیم - موسیقی و نوشتیم از دلبستگی و دلمشغولی خودمان ٬ از صدای ساز سایر دوستان ... و پاره کردیم خودمان را برای بالا رفتن این و آن! از سینما نوشتیم و تبلیغ برای دوستان و فلانی و بهمانی و هرکدام رسیدن به سرمنزل مقصود... و مدام از خود می پرسم که شهیار تو چرا هنوز اینجایی؟ همه یه گُهی شدن و تو هنوز همون آقایی! سینما را تقدیم خمار چشمان کردیم و موسیقی را ارزانی مو قشنگ ها واز جنگ نوشتیم و گناه، از صلح و یافتن سرپناه؛ از قتل یک با.کره روی تشک وعده و قول، از روزمرگی این همه آدم خوشحال و اسگل ؛ از پول، فقر، قسط، ماهانگی؛ از نارفیقی تو و مردم این وطن و احساس بیگانگی! از روح بیکار نوشتیم و از چشم بیمار؛ از چا.ک سینه و درز مانتو، از عشق بازی غریبه ها با تو؛ از عید، نوروز؛ سر و صدای الکی مخالفان و گو.ز گو.ز! از کوروش نوشتیم و خلیجی که باید فارس می ماند، از خرس و خروس و هرچه که باید نماد مرد می ماند! چه قدر "های" کشیدیم و چه قدر"هوی" شدیم، چقدر انگیزه داشتیم برای ساختن فیلم های مستند و کوتاهمان و چقدر بریدندمان غریبه های خودی و چقدر شنیده نشد درد و دلهای دل صاحب مرده دم دمی و موودی... چه خیالی... می دانم، کَکِتان هم نمی گزد! گفتن این حرفا برای تازه شدن داغِ باسنمان است وگرنه دخلی نیست شما را، خوب می دانم... ... و حالا یه شب مهتابی، بعد نُه سال کلنجار و بی خوابی، با ته مزه تلخ عرق سگی که هنوز توی دهنمه... وقتی حتی علم به این ندارم که کی هست و کی نیست؛ وقتی می دونم یه روس. پی توی همه کشتی ها واسه شما لعنتی ها لُعبتیست؛ زمانی که از عشق فقط چند داستان مانده و معشوق چهره ی کثیفش رو به پسِ پُشتِ زندگیم چسبونده، وقتی شهوت می آد و مدام دستِ سنگینشو توی گوشم میزنه و یک دنگ حواس باقی مانده ام را حتی خاک می کنه و می خوابونه! نمی دانم چرا این دست لامصب نمی چرخه تا دکمه ی دلیت این وبلاگ و زندگی مزخرف رو بکوبونه؟! این روزها وبلاگ نویسی انگیزه بالایی نداره، این روزها بی انگیزگی کلا فا.حشه ی خانگی است، فکر بی سانسور من به خیلی ها بر می خوره و اکثر کامنت هام هم ناگفتنی است! امروز شمع های تولد این وبلاگ رو با نهُ نخ سیگارِ همزمان جشن می گیرم؛ نُه نخ سیگارو با هم روشن می کنم و پوزخندهای شما رو توی دود این سیگارها گُم می کنم! در هر صورت نُه سال پیش همزمان با سالروز رهایی صادق هدایت٬ تنها مردی که هدایت کرد من را سمت صداقت تصمیم گرفتم این تیمارستان خیلی خصوصی را تاسیس کنم و در آن بنویسم خودم را – شهیار کبیری را.ممنون که نُه سال هر طور که می شد فحشمان دادید اما تحملمان کردید...
پ.ن۱: هسته ام٬ اما خسته ام! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
امسال سال تعبیر رویاهای مغشوش من بود، درست از همان لحظه تحویل سال نود که ماهی قرمزم از تنگ بیرون پرید و نشست کنار سفره ی شش سین، پهلوی من و حافظ تا با گریه ای عاشقانه به گربه سیاهم سال نو را تبریک بگه! اغتشاش استارت خورد در این سالِ بد، سالِ باد، سال اشک، سالِ شک*،سالِ فراموشی... سالی که از بدو شروعش حتی ماهی قرمزم هم فراموش کرده بود که سال گفتگوی تمدن ها خیلی وقت است به سال جهاد اقتصادی چندین دست داده و همه با هم فراموش کردیم که تعبیرِ خوابِ اینروزهای ما را زنی می کند که خیلی وقت است از فرط یائسگی حتی به هیچ کدام از انگشتان دو دستش هم، هیچ هیچ هیچ نداده... هر سال روزهای آخر اسفند،در نیمروز روشن! به هر طرف که نگاه می کنی گل و بلبل وبنفشه فوران می کند، آنقدر زیاد که آدم گُه گیجه می گیرد از اینهمه خوبی و صله ی رحم و دوستی، و چِت می کند که اینبار این گل ها و بنفشه ها هستند که از سایه ای سرد در اطلس شمیم بهاران!!! پرواز می کنند یا بلبل ها هستند که به تنهایی، بو می دهند؟ و به چشم می بینم: بس که خوبی ندیدیم،چقدر ندید بدید شدیم انگار و سال شروع می شود با صدای حول احسن الحال از موجِ موجی گیرنده های دیجیتال برای من و تو ایرانی مجهول، اما معلوم الحال... حالا هم سال نود و یک و تقویم با آن همه یک یک یک! هیچ اتفاقی هم نیفتاده پارسال،الکی عادت کردیم با چیزهای الکی،الکی الکی مست شویم و خوشحال، قهوه ای تلخ انتظار بکشیم در کنار تافی، نقی ببینیم و بخندیم به اندازه کافی که خوابمان هم نگرفت منتظر یک بیداری اسلامی بمانیم در همین کشورهای حوالی،پیش همین ممد قذافی! از پارسال تا امسال از شیث و ممد نصرتی که مجبوریم سر سه هزار میلیارد ازشان نگذریم و دل خوش کنیم به جدا شدن نادر و سیمین و سینه های گلِ شیفته ای که اگر ارزش بازی داشت با دلِ ساده اش بازی نمی شد و دعوای رفقا سر ستاره هایشان حتی در آکادمی گوگوش و بلند بلند بخندیم به ریش فرج الله سلحشور و منفجر شویم مهیب تر از بیدگنه و خانه ای که سینما بود و گریه کنیم برای قتل روح الله داداشی و افتخار کنیم به سقوط هواپیمای جاسوسی و نگران شویم و ناخن بجوویم از ترس اینترنت ملی و سوژه برای پَ نه پَ های فیسبوکی ... چه اتفاق خاص دیگری افتاده جز اینکه از پارسال تا امسال دراز تر، افسرده تر، زمخت تر، کریه تر، misogynyتر و بی اعتقاد تر شدیم حتی به معجزه ای برای یک اتفاق خوب ؟ شمارا نمی دانم اما خودم شب عید امسال شبیه به آن یارو قهرمان داستانی شدم که از بس دروغ به خوردش دادند که پشت صحنه هر داستانی برایش جذاب تر از خود داستان است، حتی داستان به دنیا آمدن یک بچه! و هر سال روز نوروز به این فکر می کنم که چرا کسی در زندگی من نبود تا مثل یارعلیِ داستانِ صادق خان هدایت، برایم تریاک گوله کند که همیشه خمار باشم و از این دنیای نکبت بار هیچ چیزش را نفهمم،حتی نو شدن روزهای سالیان کلیشه ای کهنه روزم را... من امسال هم مثل هرسال به همه قول می دهم که بیشتر از همیشه "به اطرافیانی که سر یک پله بالاتر ایستادن از من، عشقی که سر جیب های پر پول تر از من، رفیقی که سر یک دختر ترشیده تر از مخ من و... " که مثل فا.حشه ها مفتِ مفت می فروشندم، اعتماد کنم و عشق بورزم! اما آن ها به جای من امسال هم از آغازین لحظات روز دوم سال آتشفشان محبتشان که فروکش کند،یقینا زیر قولم خواهند زد و مغزم را به تخت تیمارستانم مثل هرسال پیچ خواهند کرد که کار دستشان ندهم احیانا... و باز هم مثل همیشه فراموش خواهم کرد که برای همه اتان سر صف صبحگاهی دوم فروردین توضیح دهم که بیست و چند سال پیش وقتی خدا در چند ماه پس از آغازین روزهای ورودم به این دنیا می خواست مرا پیش خودش برگرداند، چطور حماقت کردم و اعتماد وقتی که قاشق قاشق مربا خوری شربت اکسپکتورانت را به هوای الکل 48% برایم هواپیما می کردند و من دهانم را چطور کودکانه و معصومانه برایشان تا خندق بلا فرودگاه می کردم تا امروز جایزه ام تمامی پرواز به رویاهایی باشد که سقوط و سقط اشان به ثانیه هم نمی کشد! به هر حال، برای شمایی که عید را دوست می دارید عارضم که ... اینجا آنقدرها هم فرق نیست بین آنهایی که عید را دوست دارند می فهمند و آنهایی که مثل من عید را دوست ندارند و هیچ چیز را نمی فهمند؛ اینجا آنقدرها هم فرق نیست بین آنهایی که می دانند و آنهایی که نمی دانند... هر دو روز اول عید، یا گل اند یا بلبل و بنفشه! هر کس که گل نیست حداقل بلبل که هست و هر آنکه بلبل نیست یقینا گل است و بنفشه ایضا!
پ.ن1: سالِ بد،سال سالِ باد، سال اشک، سالِ شک* (شعری از احمد شاملو) پ.ن۲: اولین قسمت از برنامه تلویزیونی کافه موزیک (مهمان برنامه : کاوه آفاق و گروه دِویز) کارگردان: شهیار کبیری مدیر فیلمبرداری: علی حسین آبادی - مدیر تولید: لیلی همتی از اینجا دانلود کنید! پ.ن۳: ۱۹ فروردین ۹۱، به مناسبت تولد صادق خان هدایت و هشتمین سالگرد تاسیس این تیمارستان آپدیدت خواهیم کرد... سال نو، هر چی که هست، امیدوارم سال خوبی باشه براتون. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
از بعداز ظهری که شادیِ عوضی با اون حرفای نَک و نیش دارش حلقه ام رو از توی دستاش در آورد و انداخت دور گردنم و گفت: " اگه مشکلاتم را حل کنی؛ تازه شاید،شاید به آینده برسیم" و سوار منطقِ وحشی و بی رحمش شد و رفت و تمام شادی دنیام رو با خودش برد، تا همین الان مدام با خودم کلنجار رفتم و بیشتر از هزار بار توی دلم گفتم " خدا، اگه فقط کمی از خصومتت را با من کنار بگذاری، به خودت قسم می بینی من هم آدم دوست داشتنی ای می شوم برای این مردم..." بی خوابی امانم را بریده، سر و صدای دعوای زن و مرد همسایه هم به اعصابم بد جوری ریده... نمی دانم چرا این بی خوابی،این سر و صدای دعوا، شب هایی به سراغم می آید که باید تنها بخوابم؟ و من در این ثانیه ها خُرد می شوم و بیاد می آورم از این به بعدی را که هرشب باید تنها بخوابم... و بعد صدای زن همسایه که منتظرش بودم تا لا به لای گریه هایش فریاد بزند: " شلوارت و بپوش و برو گمشو آشغالِ عوضی" تا نوار افکارم را پاره کند، این ضجه، این زاری، این شلوار... راستی که هیچ چیز به اندازه شلوار در این لجنزارِ عوضی مهم نیست! دخترکانِ فنچولی که به فکر دوتا کردن شلوارِمردها و پیرمردهای پولدارن و پسرکانِ شاشویی که فکرِ کندنِ شلوارِ دخترکان و زن های همسایه اند تا شادی را به زور هم که شده بروی خودشان بخوابانند. هر کاری که بلد بودم کردم، تو هیچ وقت کارهای منو نمی بینی... از گوش کردن به یه سری موزیکِ چرت از یه مشت خواننده ی عوضی تا شمردن تعداد دورهای فنر تنگستنی که سیخ را شعله ور کرده و غمِ خاطراتی که من را بغل کرده... گوسفندها را می شمارم، تمام نمی شود،خودم ،تو، همه را می شمارم... می بینی،دنیای بدی شدی؛ ما آدم ها،من وتو،زن و شوهر همسایه بغلی،همه و همه مثل حیوون با هم رفتار می کنیم و فکر می کنم دنیای خیلی بدتری بشه اگه حیوون ها هم بخوان مثل ما آدم ها،من و تو،زن و شوهر همسایه بغلی،همه و همه با هم رفتار کنند! بالاخره با چشمان باز،افکار عفونی که خوابم برد،مثل همیشه کابوست را دیدم و اینبار عجیب تر از همیشه خواب دیدم برادرت به من تلقن کرده و بی مقدمه گریه کنان می گوید: مُرد...شادی مُرد! هوا که روشن شد،از روی تخت که بلند شدم،سیگار را روشن کردم و مثل هر روز کابوسِ شب گذشته دوره ام کرد... پیش خودم گفتم "کاش نمی خوابیدم". تلفن را برداشتم تا بهت زنگ بزنم، بسوزانمت و بگویم: " عزیزم،1شب پیشم نبودی اما دلم برایت تنگ شد وتازه فهمیدم چقدر دوستت دارم. بعد از اون حرفات عوضی، هنوز اونقدر برام جذاب هستی که همین دیشب که زن دیگری را در آغوش کشیدم، با یاد تو نوازشش می کردم تا دلم کمی آرام بگیرد" – می خواستم این ها را بگویم که حسودی کنی،که برگردی اما، برادرت گوشی را برداشت،صدای قرآن می آمد و گریه برادرت که می گفت: "دیشب چقدر راحت گوشی را گذاشتی بی وجدانِ عوضی..."
پ.ن۱ : ۱۱ اسفند ۹۰ پ.ن۲: کلیه فعالیت های اینجانب در حوزه ی تصویری، بدون مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی هرگز منتشر نخواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
سخت ترین قسمت زندگی من،فصلِ خاطره هاست؛ فصل،فرصت یا تهدید مرگ رویاها؟ یا رُک تر بگویم: همان گُه خوردم ها... آخرین باری هم که در این فصل سرما خودم را فروختم، آخرین باری بود که فکر می کردم همه جا گرم شد و سگ لرزه ی دیگری وجود ندارد . از آخرین بار،176 روز می گذرد و 175 روز است که از خودم می پرسم،این آخرین بار پس چرا تمام نمی شود که اینبار با خیال راحت آخرین بازمانده ام، ذهنم را هم بفروشم؟ آسان ترینش هم، گوش کردن به نصایح طول و درازی است که با " بی خیال! شَهـی جون...مَرد باش،بلند شو... آشنا که همیشه هم آشنا نیست،گاهی وقت ها از غریبه هم غریبه تر می شه..." شروع می شود و آخرش هم با یک "چشم!شما درست می گی اِسی جون، من توی زندگیم مثل همیشه اینبار هم گُه خوردم!" تمام. و اِسی و دیگران یادشان رفته که آخرین مَرد تاریخ،فقط اندکی پس از آنکه آخرین زنِ بدکاره تاریخ توبه کرد مُرد! تا دنیا بسان امروز پُر باشد از زنان قدیسی، که همان معشوقه های امثال اِسی هستند و آب توبه شناسند و آب اُستوقددوس دوست. و آنقدر از این بازی های تریپ خسته ی مرام سرخوشیم که دیگر کسی نیست بگوید: نه اِســی،اســماعیل است – نه ثُـری، ثریا نه عبدی،عبدالله است و نه شهـی هم شهـیار ایضا... در انتها هم مثل همیشه باید خدارا شکر کنی که اسمت کوثر و کیارش نیست!
پی نوشت: ذهنت،دنیا و انسان هایش تصغیرت می کنند، چه با خاطره ها،چه با اسم مصغر،چه با نصیحت و چه با زن های قدیس! پ.ن۲: موزیکی که روی این تیمارستان می شنوید: روانشناس از گروه بال.گرد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
مهم نیست که منطق تو فقط برای من بیدار شد و برای این مردم چشم آبی و سبز و موطلایی، بسان فاحشه های ارزانی خوابید تا ته استدلال ، سهم امثال منِ کله سیاهی باشد که هراتفاقی خوبی که هیچ وقت برایم صورت نگرفت به حتم ناقلِ حکمتی باشد از سوی خدا! حسن ختامت وقتی روی این تخت های رنگ و وارنگی که هرشب عوض می کنی هم لابد حدیثی است خودجوش، که خدا عادل است و عادلانه تبعیض را رعایت کرده همه جا،حتی روی این تخت هایی که تو با دیگری سر همه ی آن چیزهایی که دارند و من ندارم جز عشق – عشق بازی می کنی، می خوابی و سربه سرم می گذاری... مهم نیست که منطقِ نخواستنم برای توست و استدلالِ نداشتنت برای من و حکمت هم که لامصب همیشه چسبیده است به خدا... مهم نیست که استرس من، فرزند همان پدری است که وقتی چیزی می شکند مثل دل، مقصر کسی است که آن را پیش تو جاگذاشته مثل من، و منی که اینروزها از درد و دل با دیوارهای اتاق، سلطان توهمی شده ام بنام قضا وبلا و فرزند دست و پا چلفتی که عرضه هیچ کاری ندارد و از بس دروغ خورده است شبیه من یا نه،خود من شده تا مستحق هر توهینی از جانب تو می بیند خودش را ... مهم نیست که برخواسته از همان ژن معیوب و عفونتی شده ام که دیگر دوایم پوست کلفتی نیست و خب مطمئنم این نیز برایم حکمتی دارد و توهمی که امانم را بریده است این روزها که خب برایت هیچ مهم نیست...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
لینک داتلود فیلم کوتاه " کافه قبر" نویسنده،تهیه کننده و کارگردان: شهیار کبیری با بازی،صدا و موسیقی: عبدی بهروانفر داستانی - اجتماعی سال ساخت: ۱۳۸۷ - تهران مجری طرح: انجمن سینمای جوانان تهران سایر بازیگران: امیر مُطلبی - شهیار کبیری - سینا حشمدار - سمانه مُطلبی - حسین کاپله ، محمد کاظم پور و ... دستیار کارگردان: مهرانا نجفی مشاور پروژه: آرش معدنی پور طراح پوستر: سمانه مّطلبی تصویر بردار: وهاب گائینی تدوین: مهدی بهرامی مدت زمان:۲۴ دقیقه پخش از: پالاپال
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
امروز چه روز نکويیست ! پس از کدورت ها ،تلخی ها و قهر ها ، تو می آيی. تو!! تويی که آوازه ات تمام آبروهای شهر را خشکانده است !! تو را بخشيده ام،برای هزار تکرار بار شايد !! تو را بخشيده ام، امّا ،سخت و نفس فرساست گريز از رعشۀ خشم های فروخورده !! چه تپش ها که قلب من هر بار ، هر بار که صدايت را از جرز غيبت ها ، و يا نامت را از زبان غريبگان شنيد،، چه انقباضی که قلب من هر بار ،پاسخش بود به تمام همين ...شنيده ها ....همين شنيده ها....آری ...همين شنيده ها..... چه تيرگی ها !!!! آه که چه تيرگی ها !!! که نشانه های تنت را، بسياری چون من ،موی به موی ،از بر بودند، چه تيرگی ها که مي گرفت روح من هر بار ،در پاسخ به تمام شنيده ها... باز هم کنون ،امّا ،تو را فرو بخشيده ام ،برای چند هزارمين بار شايد !! همچنان پاک و بی بديل ميابمت ، در اين روز نکو !! از پس کدورت ها ، تلخی ها و قهر ها !! چه سخت است ،چه سخت،هر بار ،دليلی ،(پستا.نک وار مرهم گریه هایم)،حتی اندک،يافتن،برای هر هرز گی بی دليلت !! !! چه سخت است، هر بار ،هر دير آمدنت را، هر نيامدنت را،هر بی بنيه گی ات را ، و هر پس زدنت را،معلول حادثه ای روزانه ،انگاشتن...؟؟؟ (خيابان ها شلوغند؟ تلفن ها از کار افتاده اند؟ يا صاحب خانه ها ميهمان را به ساعتی بيش بودن، اجبار کرده اند ؟؟؟ بی بنیه گی اش؟ آه !! آنهم که حاصل کار بی وقفه و دخل نان است...) منطق توجيهات !! منطق هر مرد زن فا.حشه است !! و من ،پـيش از همه ، و بيش از همه ،شارح بی نوای اين منطق !! انديشناک،بر آستانِ در زُل زده ،آمدنت را به انتظار می گـِريَـم !! با کوله ای از توجيحات ،برای هر قصور هر چند بزرگ تو !! جالب که پـيش از تو ،من خود دليلی برای هر خطايت می سازم ، و در آرامش افيون زده ی ادّله ها ی کودکوارم !! اندکی در تنت ميهمانی می گيرم، اندکی می خزم در لابه لا های مشهورت، و اندکی می خوابم ، سر بر زانوان پُـر گناهت و دست هايت لالايی وار ،شانه می شوند موهاي مرا ، و َ او ... جشن آرامش موهايم را آغاز می کند ؛ جشن تسکين يک ابله !! با ادواتی اندک،يک دست،يک ران ، يک لب ، و برای چند هزارمين تکرار فرياد خواهم کرد !! که می توان پاک انگاشت و بخشيد !! تو را !! آری ،تو را !! خود تو را !! تا مادامی که يک واژه ،تنها همين يک واژه ،همين واژه ساده پا به پا ،در من مي جوشد ، عشق را مي گويم ،.....عشق !! و اين بار عشق را ميابم،روزنه توجيه تمام بخشش ها !! منطق توجيهات ،منطق مردانِ زن فا.حشه است . و من ،پـيش از همه ، و بيش از همه ،باز هم شارح شيدای اين منطق . تو را دوست دارم،فا.حشۀ پاکدامن شب های من !! از همهمۀ تمام دروغ هايت ، ذره ذره پاکي هايت را بر می کـِشم. من تمام خم و پيچ های سادگی ات را کشف مي کنم، و فقط من مي دانم ،من !! آخرين همخانه هر شب تو !! که تو را چه بی نيرنگ می توان بخشيد !! فا.حشۀ پاکدامن شب های من !!
پ.ن۱: متن بالا تقدیمی است از رفیق نازنیم کاوه آفاق به همه خوانندگان تیمارستان خیلی خصوصی من مفتخریم که کاوه چند صباحی است در این تیمارستان بستری شده – به امید شفای عاجل برای باقی رفقا – نیز!
پ.ن ۲ : تا یادم نرفته بگویم؛ مینیمال ترین داستان دنیای این روزهای من و رفقایم توی ذهن پسرک لاغرِ قد درازی است که همیشه فکر می کرد معشوقه اش از روی مهربانی گل های قالی را آب می داد، شاشو... و شاشوی خاک برسری که لباسهایش را سروته از گردن پایین می کشید، پول هایش را می شمرد،لبانش را غنچه می کرد و آرام با صدایی زیر 15 دسی بل فریاد می زد: دوستت دارم خوشگله! مینیمال ترین داستان اینروزهای ما توی ذهن همین پسرک های لاغر قد درازی است که موهای فرفری به هم تابیده ای دارند موهای فرفری ای که خیلی بلند است اما از بس که فرفری است مثل تک تکِ ثانیه های این بازی روزگار خیلی کوتاه به نظر می آید، آخر می دانید که فِر است دیگر،فِر مثل تمام لحظاتی که فر خوردیم و خُب البته که کاری هم نمی توان کرد...! پ.ن۳: تراک جدید کاوه آفاق (گروه دِویز) با نام شال را از اینجا دانلود کنید... با تشکر از آرین نائینی عزیزم به خاطر میکس و مسترینگ و سولو نوازی انتهای موزیک. پ.ن۴: هفتمین شماره مجله پالاپال را از اینجا دانلود کرده و بخوانید ( در پاره ای از صفحات این مجله می توانید مطالب بنده حقیر را نیز بخوانید) |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
نگاهم تاریک و روزهایم همه در لابه لای شیشه های تقسیم دارو و قرص های اعصاب، دوز به دوز خلاصه شده اند... پرستار با صدای خفه به سعید که روز تولدم برای ملاقات به تیمارستان آمده بود تا با چسب قطره ای که در دست داشت عینکِ شکسته ام را بچسباند می گفت: "افسار رفیقت دست همین شیشه ها و داروهاست.." بعد سعید زیر چشمی به من نگاه می کرد که مبادا من حرف های مزخرفِ این پرستارِ لکا.ته را شنیده باشم.... نمی دانم چرا سعید دلش برای من می سوخت، این حالتِ من که زیر مُشتی خاطره مدفوع شده ام نه دلسوزی می خواست نه ترحم... مگر حالت پسر ابلهی مثل من که با فالش ترین عقاید دلبسته زنان آبستنی می شد تا ثانیه به ثانیه ویارش کنند اسفبار است؟ مگر حماقت و انتظار کسی را که روزی ستاره من در زمین بود و امروز دست در دست ماه پتیاره در آسمان ها فکر خوش گذرانی است و نیم نگاهی به حال و روزم نمی اندازد، جایی برای دلسوزی می گذارد؟ اصلا که گفته اگر قرار باشد کسی دلش به حال و روزم بسوزد به ملاقاتم بیاید تا تولدم را تبریک بگوید، آن شخص باید سعید،حسین،امیر،آریا یا هر دیو.ث دیگری باشد؟! در همین فکرو خیالاتم که سعید با چسب قطره ای عینکم را چسبانده و جای من که الان باید دست در دست تو شمع های تولدم را فووت کنم، محل شکستگی عینک را فووت می کند که زودتر بچسبد و ... روی صورتم می گذارد. سیگاری کنارم می کشد،مرا به جای تو می بوسد، آهی می کشد و می رود... و من در این فکر که برای بعضی لحظاتم باید خون بدهم، برای دیدنت باید انتظار بکشم و جون بدهم، با کلی زور و زحمت چسب قطره ای را که سعید بالای تختم جا گذاشته بر می دارم و روی لب هایم می مالم، آخر می دانی؟ آدم که باشی برای انجام دادنِ هر کاری باید دل و دماغ انجام دادنش رو داشته باشی؛می فهمی؟ ایندفعه که آمدی توی رویاهایم روی تخت تیمارستانی که دست ها و پاهایم را به آن بستی و نشستی روی دل صاحب مُرده ام و دماغِ همیشه چاق و اینروزها لاغرم را کشیدی و گفتی میییووو تولدت مبارک!!! با همین لب های چسبناکم لبانت را برای همیشه پیش خودم بستری ات می کنم، آنوقت ببینم بازهم می توانی فرار کنی... اوووممممم ...کجایی پس؟ رویاهایت را هم از من دزدیدی؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
مَثَل من و دنیای اینروزهایم مانند مَثَل پستـانهای من و عقل توی سرتوست، هیچ کداممان نمی دانیم از چی امان چگونه استفاده کنیم! تعارف که نداریم... من واقعا دلم
همیشه می سوخت ، و حالا حیرانم از اینکه اینروزها دل کسی برای من نسوزد اشتباها... آخر می دانم که تو خودت نمی دانی و فراموش کردی که هنوز هم مرا دوست می داری! سر و ته زندگی ات را بگیری سرجمع دو بار منطق ات را قاضی نکردی لعنتی و حالا که ته بن بست رابطه امان هم که نرسیدیم، خیابان احساست را بستی و جاده عقل ات را با دلیل و منطق یکطرفه باز می کنی؟! می کنی، تو از همان روزی که گفتی بدون من حتی نفس هم نمی توانی بکشی تا امروزی که لابد در آغوش دیگری نفس نفس می زنی، مدام فکر و جسم و روح و روان ام را پاره پاره می کنی... به همان خدایی که نمی دانم اینروزها برای شهادت در کدام دادگاه پول بیشتری می گیرد که اینجا، جاده یکطرفه رابطه امان دیگر برایش چیزی نمی سُلفد قسم که مرا می... حالا هم که تصمیم گرفته ای نبودنم را، منتظر مانده ام و عادت می کنم به خودآزاری یا خود ... تصمیم گرفته ام تا برگشتنت "تنها " باشم و فارغ از همه ی "تن ها"، بو بکشم عطرت را و یاد بدهم به احساسم که باور کند همه ی دروغ هایی را که راستی دنیا را بلعیده اند و باور کند که اینجا برای اصغر و حسن و حسین و تقی و ممد، شاید فاصله یک عشق تا عشق بعدی به اندازه یک سیگار کشیدن است، اما برای من عشق تو چیزی دیگری است ناز ان این ...
پ.ن: تصویر از Scott G brooks |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مدیریت محترم تیمارستان شهیار کبیری |
|
|
خونه پستچی انباری |
| درباره وبلاگ |
مراجعین محترم؛
حتما مرا به خاطر سانسور نکردن افکار و عقایدم، خواهند بخشید... |
| آرشیو تیمارستان من |
|
دانلود فیلم کوتاه هایی که تا به حال ساختم. |
|
RSS
|